امروز از بودنم معذرت خواهم خواست
از باری که به دوش گرفتم از امانتی که نرساندم .
امروز معذرت خواهم خواست.
امروز از بودنم معذرت خواهم خواست
از باری که به دوش گرفتم از امانتی که نرساندم .
امروز معذرت خواهم خواست.
امروز عرق خواهم ریخت و صبوری خواهم کرد .
عرق خواهم ریخت شادابی گل را .
آواز پرنده را
و صبوری خواهم کرد امتداد رودخانه را تا آغوش دریا .
امروز خواهم گریست .
خواهم گریست بر صحرای بی آب و علف بودنم .
امروز قیام خواهم کرد و بر محشر جان زٍلزالی خواهم افکند .
امروز کوه های غرور را بسان پنبه هایی می پراکنم و زمین دلم را از هر چه من صاف خواهم کرد .
امروز قیامت خواهم کرد .
امروز از قاب اشیاء
از قاب زمان
از قاب هر چه هست روزنی خواهم ساخت بسوی فهم
بسوی ایمان.
این چیست در درون من ؟ می روم و نمیرود . می خواهم و نمی خواهد.
در نظر دیگران دیگری هستم و در نظر خود یک حسرت بی پایان یک بودن پوچ .
من خود را نمی شناسم .
در افواه عامه دو کلمه ی حقیقت و واقعیت معمولا بصورت مترادف و تقریبا هم معنی بکار برده می شود ، ولی هنگامی که از محیط مه گرفته ی تعصبات و یا بهتر بگویم الگو های نارس در دست عموم کمی به طرف روشنایی درک ِ بهتر ِ پستی ها و بلندیها پیش می رویم به مرز و سپس موطن هر کدام از این واژگان بهتر پی برده و دریچه ای نو به سوی افکاری جالب و تامل برانگیز می گشاییم .
افکاری که بینایی فرو خفته عقل را تا حد بسیار زیادی گشوده و عاملی می شوند تا رمالان و فالگیران نشسته در پس دیوار های زندگی به کسادی بازار کسل شوند؛ مدعیان دروغینی که در دل ِ نا آرامی دعوی دانستن راه ِ سرزمین آرامش را سر می دهند .
حقیقت چیست ؟ واقعیت کدام است ؟ سوالی ره گشا .
می گویند حقیقت همان زیبا رویی است که در کرانه ای از افق ِ نه چندان نزدیک فطرت ِ آدم نشسته و شرطهایی برای وصالش به پیش پای طالبان نهاده که حتی تاریخ نیز با تمام ذکاوت تهوع آورش به یاد نمی آورد که کسی توانسته باشد شیرینی وصلش را بچشد . و فریاد بسیاری از عشاق را شنیده که پس از سعی و کوششی مدام ، با صراحتی تمام ؛ اذعان به ناتوانی کرده که" آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست "
از طرفی در تعریف واقعیت گفته اند که : همین است که هست .
پس فرق میان حقیقت و واقعیت ، فرق میان همان و همین است .
همانی بر سر قله قاف ، دور از دسترس و همینی بر مجرای ناف که بر شکم احساس جا تر کرده است و مدام بر طبل تکرار و کسادی می کوبد .
و اما در این میان ، نصیب انسان کلافی از سرگردانی و حیرانی ؛ انسانی که سعی می کند دانسته یا نادانسته به ساحت انسانیت قدم گذارد
سفر انسان به انسانیت ، داستانی گنگ ، سفری ناچار ، در همهمه ی میان واقعیات و حقایق .
دیوارها در مقابل خواسته ها ایستاده اند دیوارهایی به اندازه ی خواسته هایمان ، زخم های سر،گواه منند .
ببین ،من سلام دادم ؛تا کجا و چگونه جواب مرا بدهد . با آب ، با خاک ، با گل همیشه بهار یا با تبسمی به ناز آمیخته .
خیالم را آشفته نکن ؛ ای عاشق آشفتگان ، بی مضراب تو نیز آشفته ام
تو که می دانی ، مگر رقص مرا با ابر ها ندیده ای ، یا دستمال سفید مرا که به رنگین کمان عشق آمیخته بود و با آن صورت خیس عرق کرده ی ابرهارا خشک میکردم
راستی چه سودی حاصلت میشود از آشفتگی ما ؟

باز قصه همیشگی آمدن ها و رفتن ها و باز به قضاوت نشستن نادرست چشم ها و گوش ها
که چشم ها بی توجه به رفتن ها به گستاخی آمدن ها را به قضاوت می نشینند و گوشها با دهانی همیشه باز بی اندکی تامل به دنبال دهان های هرز گرد تهی.
و در این میان عقل ها ، عقل ها که در پس آمدن ها و رفتن ها فقط بر چرتکه منافع خویش نشسته و قضاوت می کنند . امان از این قضاوت خانه ی سرد بنیان .
آیا کسی نیست که به این همه اسکلتهای انبه شده از گوشت یاد آور شود که کل من علیها فان .
یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود ، روی سقف این زمین، تو حصار زندگی ، وسط همهمه بود و نبود ، زیر دست و پای بی حس زمان ، مردمانی بودن از جنس بلور . یعنی چی ؟ می گم برات .
اگه لایه کثیف تکرار و یه کمی از رو چشات پاک بکنی .
اگه پای سنگین تو بند روح خستتُ یه کمی باز بکنی .
اگه گوشای پر از زمزمه دیو زبون رو یه کم آزاد بکنی . میگم برات . با توام گوش می کنی ؟!!
می دونی خاصیت بلور چیه ؟ یه تیکه شیشه ی بی رنگِ کج و ماوج توی دستای نور؟
می گم برات .
همه ی خاصیت بلور اینه ، که ... خودش ُ وقف نشون دادن رنگای قشنگ زندگی کرده برات .
من می خوام بلور باشم ، مثل مردای خدا .
من می خوام بلور باشم ، من نباشم ، تا که نورای قشنگ ِ خدا رو بی غرور نشون بدم .
من می خوام بلور باشم من نباشم . گوش می کنی ؟
من می خوام بلور باشم ، مرد خدا ، من نباشم .

گفت من ساقی توام جام بیاور . من جام نداشتم .جامم شکسته بود .
جامم داد ، گفت پیش بیا . من پا نداشتم .پایم به راهی دور رفته بود .
پایم داد ، گفت بخواه ، من زبان نداشتم .زبانم به هرزگی فوت کرده بود .
زبانم داد ، گفت نیک بنگر، من چشم نداشتم . چشمم به چاهی تاریک فرو افتاده بود .
چشمم داد و دستم داد و دلی دوباره سفید و عقلی دوباره زیرک و هر آنچه از ابتدا داده بود باز هم عطا کرد.
سپس گفت من ساقی توام جام بیاور ،ومن ،جام نداشتم . جامم همان روز شکسته بود .
جامم داد ، گفت پیش آ، من پا نداشتم ، پایم دوباره به راهی دور رفته بود .
پایم داد و.......این قصه ی هر روزه ی من و ساقی صبور من است .
و من هر از چند گاهی به خود می گویم :
آیا قرار نبود اتفاقی بافتد ، قرار نبود پریشانیی حاصل شود ، قرار نبود امانتی محفوظ بماند ؛ قرار بود یا نه ؟

بیا تا بر سر قرار برویم ؛ کفش ها از پا برکنیم ، جامه را از تن بدریم و رها و یله در کنار گل همیشه بهار ، زیر چتر آبی آسمان ( راستی چرا چتر ها را آبی نمی سازند ؟) به فاصله کمی از جویبار ، بخوانیمش .
نسیم دیرگاهیست منتظر ایستاده است .
آمدی ؟

بوسه ی آسمان بر زمین را دیده ای
و گلرخ شدن زمین از شرم
همنوایی سرو و باد را شنیده ای
و به جنون آمدن بید از شوق
تلالو نور و رنگ را چگونه ؟ آن را نیز نچشیده ای ؟!!!! در بلور بی بدیل جوی .
پس این همه سال و ماه چه می کردی ؟ در این ........
راستی اسمش را چه گذاشته ای ؟ دنیا ، گنبد دوار ، یا ....
آرام آرام کسی بر پنجره بسته ی چشمانم می زند 
نفسی گرم و پر شور در مواجهه با شیشه ای سرد و جامد
و بخاری لاجرم بر جا مانده
و ناگهان اشکی ، نسیمی و وصالی

گویند در هر پگاه ، منادیان از جانب دوست آوا سر دهند که ای خفتگان در سرای سودا ، به حضرت ما در آیید که شما آن ِ مایید و ما جان شما
از جنون جان بردن در این گنبد دوار ممکن نَبوَد الا به نسیمی از هوای وصال و
خورشید را میهمان باید کرد در جشن روشنای نسیم وصال

مومن خدا، برخیز که خدا چشم به راه بنده اشه ،
چشم به راهش نذار ، که زمان بی معطلی در حال گذره
جشن اشک ریزان بر پا شد و موجها بی قرار و مست به دیوارهای اتاق می خوردند .
جشن اشک ریزان بر پا شد.
و طعم گس زمان به شوری اشک مزه می گرفت .
بار دیگر چشم ها همقدم پای دل به رقص خون ، به یاد خون خدا حسین خدا ،پرداختند .
امروز جشن اشک بر پا بود .

پرده های گوش راه به اشک خانه چشم دارند
راه به غمکده دل دارند
راه به کاخ لبخند هم دارند
تا چه کسی چگونه زخمه ای و در چه گوشه ای بر این ساز زند

من هزاران بار شاهد احتضار خود بوده ام
من با مرگ هر روز و هر لحظه آشنایم
و خسته از بی نهایت بار گذر از این دالان تنگ و دوباره بازگشت به خدا ، به سرای فراخ
من بارها خود را به امتحان گرفته ام
وروی من با مرکب مردودی خویشاوند شده است