درباره نویسنده
اکبر عاشوری
من آن سرگشته خاروم در بیابان که هر بادی وزه پیشش بمونوم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • اکبر عاشوری
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • ۱۳٩٠/٧/۱٢
  • ۱۳٩٠/٧/۱٢
  • ۱۳٩٠/٧/۱٢
  • امروز دیگر
  • امروز
  • از درون
  • انسان پلی میان حقیقت و واقعیت
  • ۱۳۸٩/٥/۱۳
  • در حاشیه رفتن مظلومانه ی دکتر نوری
  • ۱۳۸۸/۱۱/٢٩
  • من و ساقی
  • منتظر
  • وصف نادیده ها
  • صبح
  • ندای منادیان
  • جان پناه
  • چشم به راه
  • جشن اشک
  • راه گوش
  • مردودی
  • چرا؟
  • صبر
  • دریا
  • موسیقی بی قرار شهرام ناظری
  • دانش
  • حاشیه سفر به لبنان
  • تکنولوژی
  • یاد یاران
  • وارونه دیدن
  • نشانی
کلمات کلیدی مطالب
  • دنیا (۱)
  • حکم (۱)
  • اعتقاد (۱)
  • چرا (۱)
  • محکوم (۱)
  • قاضی (۱)
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • امرداد ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • مهر ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
دوستان من
  • دلتنگی های شاعر پسکوچه های همین حوالی
  • سخن آشنا
  • مداد سفيد
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • طراحی وب قالب
  • جامعه ادبی بیشه
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



وقتی تو نیستی
 
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٧/۱٢

امروز از بودنم معذرت خواهم خواست

از باری که به دوش گرفتم    از امانتی که نرساندم .

امروز معذرت خواهم خواست.

نظرات ()



 
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٧/۱٢

امروز عرق خواهم ریخت و صبوری خواهم کرد .

عرق خواهم ریخت  شادابی گل را .

آواز پرنده را

و صبوری خواهم کرد امتداد رودخانه را تا آغوش دریا .

 

نظرات ()



 
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٧/۱٢

امروز خواهم گریست .

خواهم گریست بر صحرای بی آب و علف بودنم .

نظرات ()



امروز دیگر
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٧/۱٢

امروز قیام خواهم کرد و بر محشر جان زٍلزالی خواهم افکند .

امروز کوه های غرور را بسان پنبه هایی می پراکنم و زمین دلم را از هر چه من صاف خواهم کرد .

امروز قیامت خواهم کرد .

نظرات ()



امروز
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٧/۱٢

امروز از قاب اشیاء 

از قاب زمان

از قاب هر چه هست روزنی خواهم ساخت بسوی فهم

بسوی ایمان.

نظرات ()



از درون
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٦/٢٦

این چیست در درون من ؟ می روم و نمیرود . می خواهم و نمی خواهد.

در نظر دیگران دیگری هستم و در نظر خود یک حسرت بی پایان یک بودن پوچ .

 من خود را نمی شناسم .

 

نظرات ()



انسان پلی میان حقیقت و واقعیت
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳٩٠/٥/٢٦

در افواه عامه  دو کلمه ی حقیقت و واقعیت معمولا بصورت مترادف و تقریبا هم معنی بکار برده می شود ، ولی هنگامی که از محیط مه گرفته ی تعصبات و یا بهتر بگویم الگو های نارس در دست عموم کمی به طرف روشنایی درک ِ بهتر ِ پستی ها و بلندیها پیش می رویم به مرز و سپس موطن هر کدام از این واژگان بهتر پی برده و دریچه ای نو به سوی افکاری جالب و تامل برانگیز می گشاییم .

افکاری که بینایی فرو خفته عقل را تا حد بسیار زیادی گشوده و عاملی می شوند تا رمالان و فالگیران نشسته در پس دیوار های زندگی به کسادی بازار کسل شوند؛ مدعیان دروغینی که در دل ِ نا آرامی دعوی دانستن راه ِ سرزمین آرامش را سر می دهند .

حقیقت چیست ؟ واقعیت کدام است ؟ سوالی ره گشا .

می گویند حقیقت همان زیبا رویی است که در کرانه ای از افق ِ نه چندان نزدیک فطرت ِ آدم نشسته و شرطهایی برای وصالش به پیش پای طالبان نهاده که حتی تاریخ نیز با تمام ذکاوت تهوع آورش به یاد نمی آورد که کسی توانسته باشد شیرینی وصلش را بچشد .   و فریاد بسیاری از عشاق را شنیده که پس از سعی و کوششی مدام ، با صراحتی تمام ؛ اذعان به ناتوانی کرده که" آدمی در عالم خاکی نمی آید بدست "

از طرفی در تعریف واقعیت گفته اند که : همین است که هست .

پس فرق میان حقیقت و واقعیت ، فرق میان همان و همین است .

همانی بر سر قله قاف ، دور از دسترس و همینی بر مجرای ناف که بر شکم احساس جا تر کرده است و مدام بر طبل تکرار و کسادی می کوبد .

و اما در این میان ، نصیب انسان کلافی از سرگردانی و حیرانی ؛ انسانی که سعی می کند دانسته یا نادانسته به ساحت انسانیت قدم گذارد

سفر انسان به انسانیت ، داستانی گنگ ، سفری ناچار ، در همهمه ی میان واقعیات و حقایق .

نظرات ()



 
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸٩/٥/۱۳

دیوارها در مقابل خواسته ها  ایستاده اند دیوارهایی به اندازه ی خواسته هایمان  ،   زخم های سر،گواه   منند .

ببین   ،من سلام دادم    ؛تا کجا   و چگونه   جواب مرا بدهد  . با  آب  ، با  خاک  ، با گل  همیشه  بهار  یا  با  تبسمی    به ناز آمیخته   .

خیالم را آشفته نکن ؛  ای  عاشق آشفتگان  ،  بی  مضراب تو  نیز آشفته ام 

تو که می دانی  ، مگر رقص مرا با ابر ها  ندیده ای  ، یا دستمال سفید مرا که به رنگین کمان عشق آمیخته بود    و با آن صورت خیس  عرق کرده ی ابرهارا خشک میکردم 

راستی چه سودی  حاصلت  میشود  از آشفتگی ما  ؟

 

نظرات ()



در حاشیه رفتن مظلومانه ی دکتر نوری
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸٩/۱/٢۸

باز قصه همیشگی آمدن ها و رفتن ها و باز به قضاوت نشستن نادرست چشم ها و گوش ها

که چشم ها بی توجه به رفتن ها به گستاخی آمدن ها را به قضاوت می نشینند و گوشها با دهانی همیشه باز بی اندکی تامل به دنبال دهان های هرز گرد تهی.

و در این میان عقل  ها ، عقل ها که در پس آمدن ها و رفتن ها فقط بر چرتکه منافع خویش نشسته و قضاوت می کنند .     امان از این قضاوت خانه ی سرد بنیان .

آیا کسی نیست که به این همه اسکلتهای انبه شده از گوشت یاد آور شود که کل من علیها فان .

 

نظرات ()



 
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/۱۱/٢٩

یکی بود یکی نبود . زیر گنبد کبود ، روی سقف این زمین، تو حصار زندگی ، وسط همهمه بود و نبود ، زیر دست و پای بی حس زمان ، مردمانی بودن از جنس بلور . یعنی چی ؟ می گم برات .

اگه لایه کثیف تکرار و یه کمی از رو چشات پاک بکنی .

اگه پای سنگین تو بند روح خستتُ یه کمی باز بکنی .

اگه گوشای پر از زمزمه دیو زبون رو یه کم آزاد بکنی .  میگم برات .  با توام گوش می کنی ؟!!

می دونی خاصیت بلور چیه ؟ یه تیکه شیشه ی بی رنگِ کج و ماوج توی دستای نور؟

می گم برات .

همه ی خاصیت بلور اینه ، که ... خودش ُ وقف نشون دادن رنگای قشنگ زندگی کرده برات .

من می خوام بلور باشم ، مثل مردای خدا .

من می خوام بلور باشم ، من نباشم ، تا که نورای قشنگ ِ خدا رو بی غرور نشون بدم .

من می خوام بلور باشم من نباشم . گوش می کنی ؟

من می خوام بلور باشم ، مرد خدا ، من نباشم .

نظرات ()



من و ساقی
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/٢٤

 

 گفت  من ساقی توام  جام بیاور .   من  جام نداشتم .جامم شکسته بود .

جامم داد ، گفت  پیش بیا . من پا نداشتم .پایم به راهی دور رفته بود .

پایم داد ، گفت بخواه ، من زبان نداشتم .زبانم به هرزگی فوت کرده  بود .

زبانم داد ، گفت نیک  بنگر، من چشم نداشتم . چشمم     به چاهی تاریک  فرو افتاده بود  .

چشمم داد و دستم داد و دلی دوباره سفید و عقلی دوباره زیرک و هر آنچه از ابتدا  داده بود باز هم عطا کرد.

سپس گفت من ساقی توام جام بیاور ،ومن ،جام نداشتم . جامم همان روز شکسته بود .

جامم داد ، گفت پیش آ، من پا نداشتم ، پایم  دوباره به راهی دور رفته بود .

پایم داد و.......این قصه ی هر روزه ی من و ساقی صبور من است  .

و من  هر از چند گاهی به خود می گویم :  

آیا   قرار نبود اتفاقی بافتد ، قرار نبود پریشانیی حاصل شود ، قرار نبود امانتی  محفوظ بماند ؛         قرار بود یا نه ؟ 

 

 

نظرات ()



منتظر
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/۱٤

بیا تا بر سر قرار برویم ؛ کفش ها از پا برکنیم ، جامه را از تن بدریم و رها و یله در کنار گل همیشه بهار ، زیر چتر آبی آسمان ( راستی چرا چتر ها را آبی نمی سازند ؟) به فاصله کمی از جویبار ، بخوانیمش .

نسیم دیرگاهیست منتظر ایستاده است .

آمدی ؟

نظرات ()



وصف نادیده ها
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/۱٤

بوسه ی آسمان بر زمین را دیده ای   

و گلرخ شدن زمین از شرم

همنوایی سرو و باد را شنیده ای  

 و به جنون آمدن بید از شوق

تلالو نور و رنگ را چگونه ؟ آن را نیز نچشیده ای ؟!!!!  در بلور بی بدیل جوی .

پس این همه سال و ماه چه می کردی ؟ در این ........

راستی اسمش را چه گذاشته ای ؟ دنیا ، گنبد دوار ، یا ....

نظرات ()



صبح
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/۱٤

آرام آرام کسی بر پنجره بسته ی چشمانم می زند

نفسی گرم و پر شور در مواجهه با شیشه ای سرد و جامد

و بخاری لاجرم بر جا مانده

و ناگهان اشکی ، نسیمی و وصالی

نظرات ()



ندای منادیان
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/۱٤

گویند در هر پگاه ، منادیان از جانب دوست آوا سر دهند که ای خفتگان در سرای سودا ، به حضرت ما در آیید که شما آن ِ مایید و ما جان شما

نظرات ()



جان پناه
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/۱٤

از جنون جان بردن در این گنبد دوار ممکن نَبوَد الا به نسیمی از هوای وصال و

خورشید را میهمان باید کرد در جشن روشنای نسیم وصال

نظرات ()



چشم به راه
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/۱٤

مومن خدا، برخیز که خدا چشم به راه بنده اشه ،

چشم به راهش نذار ، که زمان بی معطلی در حال گذره

نظرات ()



جشن اشک
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٩/٤

جشن اشک ریزان بر پا شد و موجها بی قرار و مست به دیوارهای اتاق می خوردند .

جشن اشک ریزان بر پا شد.

و طعم گس زمان به شوری اشک مزه می گرفت  .

بار دیگر چشم ها همقدم پای دل به رقص خون ، به یاد خون خدا حسین خدا ،پرداختند .

امروز جشن اشک بر پا بود .

 

نظرات ()



راه گوش
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/۸/٩

پرده های گوش راه به اشک خانه چشم دارند

راه به غمکده دل دارند

راه به کاخ لبخند هم دارند

تا چه کسی چگونه زخمه ای و در چه گوشه ای بر این ساز زند

 

نظرات ()



مردودی
نویسنده: اکبر عاشوری - ۱۳۸۸/٧/۱۱

من هزاران بار شاهد احتضار خود بوده ام

من با مرگ هر روز و هر لحظه آشنایم

و خسته از بی نهایت بار گذر از این دالان تنگ و دوباره بازگشت به خدا ، به سرای فراخ

من بارها خود را به امتحان گرفته ام

وروی من با مرکب مردودی خویشاوند شده است

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »